تبليغاتX
غروب بارانی - faezehjun.BLOGFa.Com

غروب بارانی



71) این منم

امروز از هر روزی بیشتر دلم گرفته ، دارم می ترکم ، کسی من رو درک نمی کنه !... ازبس که از پله ها پایین و بالا رفتم از بس در و دیوار رو نگاه کردم دارم دیوونه می شم .

همه رفتن دنبال کارشون و من تنهای تنها توی خونه موندم . خدایا کرمت رو شکر ... این هم تقدیر ما ، تازه داشتم معنی قشنگ زندگی رو حس می کردم ، تازه داشتم دنیا رو کمی زیباتر می دیدم ، داشتم نفس می کشیدم ... حقم نبود ؟! برام زیاد بود ؟! خیلی به نظرت خوشبخت بودم خیلی نه ؟! باید کمی زجر می کشیدم تا دمار از روزگارم بیاد بیرون ... چرا بعضی ها این همه خوشبخت هستن اون وقت روز به روز هم خوشبخت تر می شن ما که میایم یه ذره خوشبختی رو حس کنیم _فقط یک کم _ دست روزگار می زنه تو سرمون می گه : خاک تو سرت قیافه ی تو به خوشبختها می خوره که خودت رو قاطیشون می کنی ؟! وقتی فکر می کنم می بینم ما بدبختها باید تا آخر بدبخت بمونیم حقمون همینه ؟! اگر از خدا بخواییم خوشبخت بشیم جرمه ، گناه کبیره کردیم ، اصلا' خدا به حرف یکی مثل من گوش نمی ده چه برسه که ...یه عمر گریه کن که چی که یه لحظه لبخند بیاد رو لبات تازه اگر بعد از اینکه سهم همه رو دادن چیزی هم برای تو ته دیگ بمونه

بعد چی ممکنه فردا از خواب بیدار بشی ببینی تنها تر شدی اونی هم که داشتی دیگه نداری اون هم از سرت زیاد بوده ، سهم یکی دیگه بوده اشتباهی به پست تو خورده ... بگذریم . باز هم شکرت نگی بنده ام نا شکر بود از این بد بخت ترم کنی . می دونی خیلی دوستت دارم و داشتم ، می دونی اولین باره که حس می کنم ازم دور هستی یه جور غریبی می کنم ، یه جور احساس می کنم مثل آدمهای مهم نباید جلوت راحت حرف بزنم خودت اینجوری خواستی نه؟!می دونی چند شبه چند روزه که دارم به پات زار می زنم می دونی چند شبه چند روزه دارم التماست رو می کنم می دونی و می بینی و ساکتی ، می دونی دوستت دارم چرا پس اذیتم می کنی ؟! دیروز همه شاد بودن ولی من سهم من چیه ؟! واقعا' سهم من اینه ؟! گناهم چیه چی کار کردم که سهمم اینه ؟ واقعا' شکرت عزیزم ...چیز زیادی خواستم ازت ؟! ثروت خواستم ؟! زیبایی خواستم ؟! قصر خواستم ؟! چی خواستم که از گلیم کوچیکم پام زده بیرون ؟ واقعا چی خواستم ؟

، به چی دلم رو خوش کنم...به آرزوهام که یکی یکی فراموششون کردم از بس بهشون نرسیدم ، به اونی که ازم انقدر دورش کردی که دیگه ممکن نیست بهش برسم ... به زندونی که توش اسیرم ؟! به لحظه هایی که مثل باد داره می ره و من براش دست تکون می دم ؟ پس کی نوبت خوشبختی من می شه ؟! این نامه رو نوشتم شاید دلت بهم بسوزه سرت رو بچرخونی این پایین این گوشه رو هم نگاه کنی ...این منم !... منم !... من !!!

نوشته شده در دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 1:27 قبل از ظهر توسط فائزه | 

70) ای کاش...

اي كاش احساسم گلي مي بود
مي ريخت عطرش را به دامانت
يا مثل يك پروانه پر می زد
رقصان به روي طاق ايوانت

اي كاش احساسم كبوتر بود
بر بام قلبت آشيان مي كرد
از دست تو يك دانه بر مي چيد
عشقي به قلبت ميهمان می کرد

اي كاش احساسم درختي بود
تو در پناه سايه اش بودي
یا مثل شمعي در شبت مي سوخت
تو مستِ در ميخانه اش بودي

ای کاش احساسم صدايي داشت
از حال و روزش با تو دم مي زد
مثل هزاران دانه برفي
سرما به جان دشت غم می زد

اي كاش احساسم هويدا بود
در بستر قلبم نمي آسود
یا در سياهي دو چشمانم
خاموش نمي گشت و نمي آلود

ای كاش احساسم قلم مي گشت
تا در نهايت جمله اي مي شد
يعني كه « دوستت دارم » مي گشت
تا معني احساس من مي شد

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 1:12 قبل از ظهر توسط فائزه | 

69) ای کاش فردا روز عاشق شدنمان باشد .

خیلی وقته که دیگر واژه هایمان طعم حسرت می دهند

بی عشق تر از همیشه نفس می کشیم

در کوچه پس کوچه های تنهاییمان قدم می زنیم

و فقط منتظر یک نگاه ساده ، یک کلام پاک و یک ندای عشق هستیم

انتظارمان انکار ابدیست

سالهاست که دیگر عشق مُرده است

دیگر کسی از این واژه چیزی نمی داند

همچون برگهای زرد خزان در پی باد صبا می دویم و با خود زمزمه می کنیم

ای کاش فردا روز عاشق شدنمان باشد

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 3:46 قبل از ظهر توسط فائزه | 

68) ای ستاره ها

ای ستــاره ها چـه شد که در نگاهِ مـن

ديگــر آن نشاط و نغمه و تـــرانه مُـــرد

ای ستــاره ها چه شد که بر لبــانِ او

آخـر آن نوایِ گـرمِ عـاشــقانه مُـــــرد

ســر نهـاده ام به رویِ نامــه های او

و جستجو کنـم نشانی از وفــــایِ او

رفتــه است و مهـرش از دلم نمــی رود

ای ستـاره ها چه شد که او مرا نخواست

پس ديـارِ عاشقـانِ جاودان کجــاســـــــت؟

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 1:15 قبل از ظهر توسط فائزه | 

67) انسانیت

دو دست

یک پارو

یک قایق کوچک قدیمی

و یک قلب بزرگ

با هم

هفت شب و هفت روز

چشم دوخته به آسمانها

در تله ی سقف ها

و یار بدن های بی روح

سرگردان در سیلاب ها

یک قلب٬ دو دست٬ یک پارو

یک قایق آنقدر کوچک

به اندازه ی دو انسان

و یک قایق آنقدر بزرگ

به اندازه ی انسانیت

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 2:35 قبل از ظهر توسط فائزه | 

66) انتظار برای امید

ديگه دل تنگ نمي شم شايد زيادي خودمو درگير كردم با اين حال هنوز دوست داشتن كارِ منه شايد روزي برسه كه دلتنگي واسه من بي معني بشه فكر كنم اونروز خيلي سرد و بي روح باشم ولي واسه خودم و سادگيم متأسفم و براي .... تأسفي كه تا آخر عمر همراه منه . ولي بجاي دلتنگي هاي هميشگي حسرت جاشو گرفته ، حسرتِ همه چيز و همه كساني كه به راحتي از دستشون دادم. تنها چيزي كه برام مونده ساعت هاي خلوت و سكوتي ست كه با صداي هق هق گريه سپري مي شه تنها چيزي كه برام مونده صداي تيك تاك ساعتيست كه هميشه و همه حال گذشت زمان را به ياد من مي ياره و تنها چيزي كه برام مونده انتظار براي اميد ...

نوشته شده در جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 1:28 قبل از ظهر توسط فائزه | 

65) انتظار

مريم حيدرزاده

از آفرینش تا مرگ

مدتیست کوتاه

کوتاهتر از محتاج بودن به کسی

از الان شروع کن و دریاب چگونه زیستن را

تقلید از گذشتگان تفکریست پوچ

ما می توانیم

فقط کافی ست تا دریابیم

منظور از درست اندیشدن

یعنی چه و بعد خود را بشناسیم

و بعد

قبول کنیم که ما هیچیم

آنگاه خود خواهی دید

هر آنچه را که باید دید

به انجام برسان و برام بنویس

من در انتظار می مانم

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 1:15 قبل از ظهر توسط فائزه | 

64) امشب

من راز زیبای دل آینه ات را

از چشمهای آسمان می خوانم امشب

من در حضور لحظه های بینهایت

در امتداد جاده ها می رانم امشب

در شوره زار خفته در اعماق این دل

قدر زلال آب را می دانم امشب

با دستهایی پوچ و سرشار از تمنا

من تشنه کام و تشنه تر می مانم امشب

ای روح جاری در فضای نو بهاران

چون جسم بی جانم ترا می خوانم امشب

لبریز پروازم رهایم کن از این بند

این شعله کز تب می گدازد جانم امشب

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 1:57 قبل از ظهر توسط فائزه | 

63) ولي حالا امروز...

يادته يه روزي بهم گفتي

هر وقت خواستي گريه کني برو زيرِ بارون که نکنه نامردي اشک هاتو ببينه و بهت بخنده

گفتم اگه بارون نيومد چي؟؟

گفتي اگه چشم هاي قشنگ تو بباره آسمون گريه ش ميگيره

گفتم يه خواهش دارم ؛

وقتي آسمونِ چشام خواست بباره تنهام نزار

گفتي به چَشم ...

ولي حالا امروز... !!!

نوشته شده در سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 1:14 قبل از ظهر توسط فائزه | 

62) اگر بگذارند !!!

چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند

و تماشای تو زیباست اگر بگذارند

من از اظهار نظرهای دلم فهمیدم

عشق هم صاحب فتواست اگر بگذارند

حس سرگشته من این همه بیهوده مکن

خانه دوست همین جاست اگر بگذارند

غضب آلود نگاهم نکنید ای مردم

حال من حال شماهاست اگر بگذارند

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 1:55 قبل از ظهر توسط فائزه | 

61) اگر...

اگر من یک فرشته بودم و قرار بود فرشتگان در مقابل انسان ها سجده کنند از خداوند می خواستم که من سردسته ی فرشتگان باشم .
اگر من یک فرشته بودم و قرار بود دو فرشته از سوی خداوند اعمال خوب و بد آدمیان را یادداشت کنند، از خداوند می خواستم که من يكي از آن دو فرشته باشم .
اگر من یک فرشته بودم و قرار بود فرشته ای از سوی خداوند بر پیامبران حاضر گردد و با آن ها صحبت کند(وحی کند) از خداوند می خواستم که من آن فرشته باشم .
اگر من یک فرشته بودم و قرار بود فرشته ای به دستور خداوند جان و روح انسان ها را بگیرد و روح آنان را در برزخ حاضر کند از خداوند می خواستم که من آن فرشته باشم .
اگر من یک فرشته بودم و قرار بود یک فرشته از سوی خداوند در شیپوری که دارد بدمد تا تمام انسان هایی که زنده اند بمیرند و بار دیگر در شیپورش بدمد تا تمام انسان هایی که مرده اند زنده و در روز قیامت حاضر شوند از خداوند می خواستم که من آن فرشته من باشم .
نه.....نه.....من شوخی کردم و می خواهم همان انسانی که بودم و هستم باشم یک انسان خوب، نه چیز دیگر! زیرا اگر من یک فرشته بودم و قرار بود تمام کارها به من واگذار شود آنگاه فرشتگان را می دیدم که کنار هم ایستاده اند و چپ چپ مرا نگاه می کنند!!!

 

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 1:14 قبل از ظهر توسط فائزه | 

60) اشک

من اشک را دوست دارم

زيرا در تمام عمرم فقط او بود که گونه هايم را بوسيد

و فقط او بود که آتش جانسوزی که وجودم را فرا گرفته بود

خاموش می ساخت

نوشته شده در شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 1:15 قبل از ظهر توسط فائزه | 

59) استاد

گفت استاد مبر درس از ياد

ياد باد آنچه به من گفت استاد

ياد باد آنكه مرا ياد آموخت

آدمي نان خورَد از دولتِ ياد

هيچ يادم نرود اين معني

كه مرا مادر من نادان زاد

پدرم نيز چو استادم ديد

گشت از تربيت من آزاد

پس مرا منّت از استاد بُوَد

كه به تعليم من استاد ، اِستاد

هر چه مي دانست آموخت مرا

غيرِ يك اصل كه ناگفته نهاد

قدر استاد نكو دانستن

حيف استاد به من ياد نداد

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 1:24 قبل از ظهر توسط فائزه | 

58) آهای...

آهای آهای ای روزگار

کجا برم کنم فرار

آدم نمی دونه کی بسازه کی برقصه

کی راست میگه کی دروغ

چه کاری بی عیب و نقصه

همه مثل همن کو مهر و وفایی

از خاطره ها رفته عشق و آشنایی

هر چی که میگی میگن صبر کن

صبر کن ... صبر کن

عجب دنیائیه یه گوشه اش مال خَندَس

عجب دنیائیه یه گوشه اش مال گِریَس

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 1:25 قبل از ظهر توسط فائزه | 

57) آن شب

آن شب من از فراقت چون ابر گريه كردم

با ياد خاطراتت چون ياس ناله كردم

آن شب تو رفته بودي اما نه از دل من

گر چه تو ترك كردي با گريه منزل من

آن شب ميان گريه رفتم سراغ قرآن

با يك بغل اقاقي رفتم به سويش نالان

آن شب در آرزوي ديدار زلف و رويت

رفتم كنار دريا تا پر زنم به سويت

آن شب گذشت و ديگر نيامدي سراغم

با آن سكوت غمگين در باغ خاطراتم

آن شب و شب هاي دگر گذشتي با خاطراتت

اما هنوز هم گلها هستن در انتظارت

نوشته شده در شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 4:55 قبل از ظهر توسط فائزه | 

56) ای آفتاب من

چه بسیارند کسانی که هنگام غروب آفتاب از غصه ناپدید شدن آفتاب آنچنان می گریند که ریزش اشک مانع دیدن ستارگان می شود پس ای آفتاب من پنهان مشو !!!

نوشته شده در شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 2:29 قبل از ظهر توسط فائزه | 

55) آسمان من

آسمان من
فقط غروب می کند
بی آنکه با هراس گذرش
رنگی از رنگ آسمان بپرد
فقط عبور می کند
آسمان من
بی اميد صبح
شب را تا سپيده دم
در نی لبک سايه ها می دمد
آسمان من
در قوس يک رنگين کمان يک دست سياه
هنوز به خمی که تو پشت آن گم شده ای می نگرد

نوشته شده در جمعه ششم بهمن 1385ساعت 1:6 قبل از ظهر توسط فائزه | 

54) آسمان ابری

تو گفتي به اندازه ستاره هاي آسمان دوستت دارم

نگاه كردم ديدم آسمان ابري است!!!

نوشته شده در پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 1:25 قبل از ظهر توسط فائزه | 

53) مرگ انسانيت

از همان روزی که دست حضرت قابيل

گشت آلوده به خون حضرت هابيل

از همان روزی که فرزندان آدم

زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشيد

آدمیت مُرده بود

گر چه آدم زنده بود

از همان روزی که يوسف را برادرها به چاه انداختند

وز همان روزی که با شلّاق خون ديوار چين را ساختند

آدميت مُرده بود

بعد هِی دنيا پر از آدم شد و اين آسياب ، گشت و گشت

قرنها از مرگ آدم هم گذشت

ای دريغ

آدميت برنگشت

قرن ما روزگار مرگ انسانيت است

سينه دنيا ز خوبيها تهی است

صحبت از آزادگی ، پاکی ، مروت ابلهی است

صحبت از موسی و عيسی و محمد نابجاست

قرن موسی چومبه هاست

روزگار مرگ انسانيت است

من ، که

از پژمردن يک شاخه گُل

از نگاه ساکت يک کودک بيمار

از فغان يک قناری در قفس

از غم يک مرد در زنجير

حتّی قاتلی بر دار

اشک در چشمان و بغضم در گلوست

وندرين ايّام زهرم در پياله ، زهر مارم در سبوست

مرگ او را از کجا باور کنم ؟

صحبت از پژمردن يک برگ نيست

وای جنگل را بيابان می کنند

دست خون آلود را در پيش چشم خلق پنهان می کنند

هيچ حيوانی به حيوانی نمی دارد روا

آنچه اين نامردامان بر جان انسان می کنند

صحبت از پژمردن يک برگ نيست

فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نيست

فرض کن يک شاخه گُل هم در جهان يکسر نيست

فرض کن جنگل بيابان بود از روز نخست

در کويری سوت و کور

در ميان مردمی با اين مصيبتها صبور

صحبت از مرگ محبّت ، مرگ عشق

گفتگو از مرگ انسانيت است

نوشته شده در چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 1:52 قبل از ظهر توسط فائزه | 

52) آخرش باید چی کار کنیم ؟

وقتی گریه کردیم گفتند بچه ای

وقتی خندیدیم گفتند دیوانه ای

وقتی جدی بودیم گفتند مغروری

وقتی شوخی کردیم گفتند مرد باش

وقتی حرف زدیم گفتند پر حرفی

وقتی ساکت شدیم گفتند عاشقی

حالا هم که عاشقیم می گویند گناهكاری

آخرش باید چی کار کنیم؟

نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 1:15 قبل از ظهر توسط فائزه | 

51) دلم برای کسی تنگ است که...

دلم براي کسي تنگ است که

درجنوب ترين جنوب با من بود

در شمال ترين شمال با من رفت

کسي که بي من ماند کسي که با من نيست

نوشته شده در دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 1:26 قبل از ظهر توسط فائزه |